بارانباران، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 1 روز سن داره

فرشته مهربون من

اب خنک

مامانی وقتی بهت اب خنک میدم اینقدر ذوق میکنی که نگو   الهی فدات شم   تا جاییکه میتونی ازش میخوری بعدش تشریف میبری روی مبل و  سر شیشه رو فشار میدی به مبل و برام همه جا رو خیس میکنی   بعد میای پایین و میری سراغ دیدن تلویزیون و عوض کردن کانالها   وااای که من فدای این ذوق کردنت بشم فرشته من   ...
29 خرداد 1391

عاشقتم

مامانی اومدم بهت بگم عاشقتم خییییلی زیاد   درسته که خیلی این روزها سرم شلوغه و نمیرسم وبلاگت رو به روز کنم ولی خیییلی دوستت دارم و قول میدم به زودی تلافی کنم عسلکم   باران کوچولوی من دوستت دارم هواااارتاااا
23 خرداد 1391

کاخ سعد اباد (2)

عزیز دلم یه بار وقتی 6 روزه بودی رفته بودیم کاخ سعد اباد تا هوایی بخوریم       حالا دوباره رفتیم دقیقا همون جاها  خیلی حس خوبی بود   یادی از اون روزها   و حالا  ...
11 خرداد 1391

13 ماهگی

    13 ماهگیت مبارک عزیز دلم       الهی قربون قد و بالات بشم   اخه قبول نیست چرا اینقدر تند تند داری بزرگ میشی   من وقت نمیکنم خیلی از فکرهای تو سرم رو عملی کنم   کوچولوی 13 ماهه من عاشقتم توی این ماه گذشته خیلی تغییرات داشتی   یه عالمه    دستای کوچولوت رو میگیری و به سرعت از مبل و تخت و صندلی و هر جایی که قد کوچول موچولت برسه بلند میشی و به همه جا سرک میکشی    الان 10 روزی هست که اوایل خیلی با احتیاط ولی الان با اعتماد به نفس زیاد  دستهای نازت رو از تکیه گاه ول میکنی و برای 30 ثانیه میایستی که میخوام فدات بشم قربونت ...
7 خرداد 1391

دومین شمال

  سلام شیرینم   برای دومین بار رفتیم شمال و این بار خییییلی بیشتر از دفعه قبل خوش گذشت ١ اینکه شما بزرگتر و شیرینتر شدی و ٢ به خاطر همسفرهای خوبمون  که یه دخمل همسن شما داشتن که خیلی ماه بود  و اسمش هم نیکی بود  روز ٢ شنبه  اردیبهشت راه افتادیم و  رفتیم متل قو و یه خونه گرفتیم  کلی توی اون 3 روز خندیدیم از ماجراهای شما فرشته کوچولو ها  و البته به خودمون و بچه داریهامون از ماجراهای رستوران رفتن با 2 تا قابلمه کوچیک بگیر تا  ماجراهای دستشویی کردنهای وقت و بیوقتتون که گاهی ما به همسفرهامون میخندیدیم و گاهی اونها به ما   توی راه با پیک نیک کوچولومون قابلمه های کوچولو...
7 خرداد 1391